مدام به این مخ تعطیل شده خودم تلقین میکنم که هر روزی میتونه خوبُ قشنگُ لذت بخش باشه به شرطی که تو زیبا تصورش کنی ، غروب های زیبای پائیز ، صبح های سردُ تاریکش ،شب های طولانی و آروم... چی باعث میشه لذت نبرم ؟! خودم میدونم ، خودم بهتر از هر کس دیگه ای میدونم که دلیلش همین مخ تعطیل شدهِ خودمه .. من میدونم!!
هر روز میرم سر گلدونام ،حس میکنم اونا هم رمقی براشون نمونده، بی رنگ شدنُ شاداب نیستن ،یکی از کاکتوسام داره خشک میشه :| حس میکنم حس بد این روزام گرابین گیر اونا هم شده ،اونا هم به پای این مخ قفل شده من سوختن !! و این قولی که هر روز به گلدونام میدم که " همین امروز خاکتون رو عوض میکنم ! " از جلو چشام خیلی سریع عبور میکنه و این ذهن قفل شده اصلا به روی مبارکش نمیاره ، و جا داره از همین جا بهش خسته نباشید بگم !! بین خودمون باشه ، شما که غریبه نیستین ، این کاکتوس ها مثل بچه هام واسم عزیز بودن و حکم بچه ها مو دارن ،اگه نباشن من چی کار کنم ؟!
ای مخ تعطیل شده من ، گوش کن با تو سخن میگویم :دی واسه خاطر کاکتوس های عزیزم که شده به خودت بیا ...
من تو خونه راه میرمُ گلامو بوس میکنم و ناز میکنمشونُ ( آیکن سوت زدن حتی :دی) و حتی آمار اینکه این گل یخ قراره چند تا از گلاش باز شه و از این قبیل کارها . حالا به نظرتون حق دارن مریض شن ،مگه نه ؟!

برچسب:
نویسنده: دانیال زارعیان