پدربزرگ فوت شد و من ناراحت از همه بدی ها و کوتاهی هایی که این مدت در حقمون کرده بود ، همه چیز مثل یه فیلم از جلو چشمم رد میشد و فقط به این فک میکردم که اگر عدالتی وجود داشته باشه نباید روحش آرامش بگیره ، تو اون افکار بد به بابا فک میکردم که اگه زنده میبود شاید این اتفاق ها نمی افتاد و ... خیلی دلم نیومد به خاکش نزدیک شم ، سعی کردم از دور همه بدی هاشو تو ذهنم مرور کنم بگم خدایا نبخشیدمش و میخوام که نبخشیش
اینارو نوشتم تا یادم باشه من هم تو بعضی روزا خبیث میشم ، خباثتی که حتی گریه های شدیدم هم نمیتونه آرومشون کنه .همسر تمام مدت دلداری میداد و میگفت دستش از دنیا کوتاه شده ، بگذر از همه این چند سال ! و من به این فک کردم که چند سال جووونی از دست رفته مامانم و برادرهامو چطور باید برگردونم ؟! امکانش هست ؟! نبخشیدمش . برای همه سختی های زندگیم و غصه هایی که خوردم و خواهم خورد نمیبخشمش !!
+ اگه قراره من این بار کینه و ناراحتی تا آخر عمرم به دوش بکشم ، حتما این کارو میکنم .
+ و خدایی که در این نزدیکی ست 
+ حواسمون به بچه های بی بابای دور و برمون باشه ، حقی ازشون ضایع نکنیم .
برچسب:
نویسنده: دانیال زارعیان